| پرويز خطيبي در
كتاب خاطراتش،از دوران همكاريش با دلكش مي نويسد:«الب
ترين خاطره اي كه از دلكش دارم مربوط به شبي است كه به اتفاق
خالدي،زاهدي،مجد و نواب صفا به جوستان رفتيم.جوستان منطقه اي است
بين دزاشيب و نياوران كه در آن زمان يعني سالهاي 1326 و 1327 هـ.ش
از مزارع گندم و صيفي كاري تشكيل مي شد. در ان يكشنبه شب، پس از آن
كه دلكش ترانه ي «ما را بس» را كه شعر آن از من و آهنگ از خالدي
بود در راديو اجرا كرد، قرار گذاشتيم بزم خصوصي داشته باشيم كه
نواب صفا پيشنهاد كرد به منطقه ي خلوت برويم و تا صبح بنشينيم و
طلوع خورشيد را به چشم خود ببينيم.با ان كه همان شب جلوي بي
سيم پهلوي به دلكش پيشنهاد كرده بودند كه در يك مجلس خصوصي شركت
كند و هزار تومان بگيرد اما دلكش زير بار نرفت و گفت بودن با
دوستان هنرمندم را به حضور در مجلس ترجيح مي دهم . به هر حال
همراه ما آمد و مكاني را كه درست در وسط يك مزرعه بود انتخاب كرديم
و نشستيم ،مجد تارش را برداشت وشروع به نواختن كرد و بعد خالدي
ويلن زد و علي زاهدي كه ضرب بسيار خوب مي نواخت همراه ساز دوستش
ضرب گرفت و خواند.ساعت ها گذشت و ما در حال و هواي آن شب
تابستان مسحور از ناله ي ساز و صوت دلنشين دلكش از خود بيخود
بوديم.حدود ساعت يك بعد از نيمه شب دلكش در مايه ي سه گاه آوازي را
شروع كرد و پس از ان ترانه ي معروف نواب صفا را خواند:
به بزمم ساقي شيرين ادا باز امد
بپرس از او چرا رفت و چرا باز آمد
در لحظه هايي كه دلكش همراه با ساز مجد مي خواند، ناگهان
متوجه تعداد زيادي از دهقانان منطقه شديم كه دور ما جمع شده بودند
و با دقت فراوان به صداي دلكش گوش مي كردند.وقتي آواز تمام شد يكي
از انان گفت: ما در نيم فرسخي مشغول آبياري بوديم.آواز رساي اين
خانم ما را به سمت شما كشيد.آن شب دلكش اقرار كرد كه هر گز سه گاه
را به اين خوبي نخوانده و تصور نمي كند كه بعدها هم بتواند بخواند»
|