او همیشه ضرب خودش را پشت صندلی گذارده بود و
بلافاصله بعد از صرف غذا صندلی را عقب میزد و
با نواختن ضرب یک یا چند قطعه ضربی میخواند،
به کسی مهلت صحبت کردن نمیداد از سیاست، هنر،
موسیقی و تعریف حکایات و اتفاقات جالب و
شنیدنی همه را میگفت و کاری میکرد که لذت غذا
چند برابر شود. شیرین زبان بود و گفتنی های
زیادی داشت.
میگفت خرید برای منزل من یک وقه یک کیلو یا دو
کیلو معنی ندارد باید یک بار انگور یک بار
هندوانه و یک بار برنج بیاورند. وقه بدرد من
نمی خورد و به جایی نمیرسد.
روزی در سر ناهار تعریفی می کرد که شنیدنی
است. او در جوانی دختری بود خوش پوش، خوش رو و
خوش بیان، جوانان آرزومند بودند که با او هم
صحبت شوند. او میگفت جوانی خیلی مزاحم میشد و
ول کن معامله نبود و من نمیدانستم چه کنم.
بفکرم رسید که او را عاجز کنم تا دست از سر من
بردارد. به او گفتم بسیار خوب من تو را فلان
روز ساعت 3 بعد از ظهر تابستان ( زمانیکه
آفتاب تهران سرسام آور است) در وسط میدان ....
می بینم و به او می گفتم اگر درست وسط میدان
نه ایستی چون من تو را ندیده ام و نمیشناسم تو
را پیدا نخواهم کرد حتما وسط میدان بایست و
تکان نخور. شکی نبود که من نمیرفتم و آن
بیچاره در وسط آفتاب سوزان می سوخت. فردای
آنروز با من تماس میگرفت و من با عذر خواهی و
اظهار تاسف میگفتم تو خودت مسائل خانوادگی ما
را می دانی و فردا باز همان ساعت یعنی ساعت 3
بعد از ظهر در وسط میدان باش و تکرار میکردم
درست وسط میدان بایست تا من تو را با دیگری
اشتباه نکنم. این متد مرا از مزاحمین راحت
کرده بود و همه این ابتکار را میدانستند و
میگفتند امروز نوبت کیست ؟
او زنی بود نسبت به زندگی بسیار خوشبین و به
عقیده او در این دو روز هستی به غیر مستی و
عشق به هر چه رو کنی آخرش پشیمانی است.
ولی او عاشق نیکوکاری و احسان به هم نوعان بود
و چون از داشتن فرزند محروم بود آنچه میتوانست
برای کودکان یتیم انجام میداد و آنها را نزد
خود میبرد و به پرورش و تربیت آنان همت می
گماشت.
ملوک ضرابی علاقه ای به تحصیل نداشت و تا کلاس
چهارم ابتدایی بیشتر نخواند و میگفت من
استعداد درس خواندن ندارم او تعریف میکرد که
ما اصلا یک فامیل کاشانی هستیم و صدا و خواندن
ارث فامیلی ماست، او اضافه میکرد که پدرش صبح
ها بعد از نماز، دعای دوازده امام را با صدای
بلند و رسا میخواند، اگر یکروز نمی خواند
همسایه ها میگفتند چه شده ؟ و به آن صدا عادت
کرده بودند. میگفت من وارث این صدا هستم و از
طاهرزاده متشکر بود که او را خیلی هدایت کرده
بود و از معلم ضرب خود حاج خان عین الدوله که
علاوه بر ضرب آهنگهای ضربی را هم به او یاد
داده بود همیشه سپاسگزار بود.
روحش شاد
تاسف ، ابرسیاهی است که آسمان ذهن آدمی را تیره می سازد در حالی که تاثیر جرائم را محو نمی کند . جبران خلیل جبران
.jpg)