پایان داستان زندگی محمودی

سال ۵۶ محمودی ۴۵ ساله بود که از خواندن دست کشید.در حالی که برای یک حنجره خوب و سینه ای صاف لااقل تا حدود ۶۵-۷۰ سالگی امید بهرهدهی و کار مثبت وجود دارد.بهر حال وقتی زمینه کار و فعالیت برای او ناممکن شد گوشه نشینی اختیار کرد.بعضی از دوستانش به او پیشنهاد جلای وطن کردند اما نپذیرفت.چون از همان اوایل کار خود اعلام کرده بود:"من عاشق مملکتم هستم .من اینجا را با همه حال و هوایش دوست دارم . من به موسیقی ایرانی عشق میورزم و با این همه ادعائی ندارم و خود را هنرمند نمی دانم و منتی هم بر سر مردم نمیگذارم."

حالا دیگر مححمودی مانده و اطاقش.در یک خانه کوچک واقع در منطقه نارمک،که ساختمان آن کلنگی بود .سه اطاق کوچک و یک آشپزخانه کوچکتر . مالک قانونی آن مادرش بود.کنار طاقچه و چسبیده به دیوار آن تختخواب او قرار داشت که بیشتر سطح اطاق را اشغال کرده بود.پائین تخت خواب یک قفسه چوبی با درب کشویی از شیشه جای کتابهای او بود و درکنار آن یک پخش صوت با جعبه نوارهای موسیقی جای داشت.

در همان نزدیکی یک تنبک روی زمین بود که در نقطه نزدیک به محیطش سوراخ کوچی در اثر افتادن آتش سیگار ایجاد شده بود.کف اطاق یک قالیچه کهنه و تقریبا مندرس پهن بود.کنار پنجره شمالی یک بخاری آزمایش قرار داشت که لوله آن از شیشه پنجره خارج شده و بوی سوی پشت بام بالا رفته بود.در فاصله درب اطاق و بخاری روی دیوار یک سه تار ساخته مرحوم عشقی آویخته بود و نزدیک آن قابی نصب شده بود که با خط خوشی این شعر را در خود جای داده بود:

                       یارب بر خلق ناتوانم نکنی                  بر بوته صبر امتحانم نکنی

                       از طعنه دشمنان مرا باکی نیست        مستوجب رحم دوستانم نکنی

روی دیوار بالای طاقچه یک بیت از حافظ برروی ورق کاغذی خوشنویسی شده با پونز به دیوار چسبیده بود:

              هنر نمی خرد ایام و غیر از اینم نیست          کجا روم به تجارت بدین کساد متاع

همچنین داخل قاب دیگری این شعر به چشم میخورد که :

              با هرکه حرف دوستی آغاز میکنم           خوابیده دشمنی است که بیدار می کنم

              از بس که در زمانه یکی اهل درد نیست    اظهار درد خویش به دیوار میکنم

روی طاقچه هم چند قاب عکس با تصاویری از پدر و دوستان هنرمندش قرار داشت.

این اطاق با این محتویات عبارت بود از کل دار و ندار محمودی از این جهان بزرگ .اطاقی کوچک که انسانی بزرگ را در خود جای داده بود .

محمودی در آن سالها به حکم جبر شرایط و به خاطر بیماری روحی خویش محکوم به حبس در اطاقش بود  لاجرم ترجیح میداد که شبها را تا صبح بیدار بماند ، و روزها را هرچه میتواند در خواب (که برادر مرگ است) باشد،تا کمتر ناچار شود تا صدای گوش خراش زندگی را بشنود.

از او در این سالها یادداشت هایی به جا مانده که در نثر صمیمی و ساده نوشته شده اند.

دیگر به آخرین سالهای حیات محمودی نزدیک گشته ایم .در آن اطاق کذائی چراغی هر شب تا طلوع سپیده روشن است و در تداوم مکرر این خاموش و روشن شدن ها،یک شب زنده دار خسته و ملول باقی مانده فرصت زندگی را در عوالم ذهنی پرسه میزندو تنهایی سرد و کسالت باری را طی میکند. این اوست که می خواند:

               کشید کار ز تنهایی ام به شیدائی          ندانم این همه غم چون کشم به تنهایی

و یا :        در فغانم از دل دیر آشنای خویشتن         خو گرفتم همچو نی با ناله های خویشتن

              جز غم و دردی که دارد دوستی ها با دلم    یار دلسوزی ندیدم در سرای خویشتن

از آن همه حرف ها که در دل دارد و با کس نگفته است،گاه بعضی از مطالب کوتاه و گفتنی اش را بر کاغذی یادداشت می کند.

با عناوینی مثل:"یادداشتی کوتاه برامی خودم،نه برای کسی" و می نویسد:

"اگر از من در مورد زندگی ام بپرسنمد خیلی کوتاه و مختصر می گویم از کودکی تا کنون دردها و رنج ها و شکنجه هایی که کوه هم طاقت آنرا نداشت کشیده ام وهمچنین زیبا ترین حال های دنیا را کرده ام و داشته ام. اکنون که این چند خط را رقم میزنم رهاترین و بی آرزو ترین دقایق عمرم را می گذرانم.هرگز ناسپاس نبود و برعکس حق شناس ترین بنده های کوچک خدای یگانه ام.....

من با سرافرازی و افتخار فریاد می زنم که در اطاقی که چند عکس از سوته دلان روزگار است و یکی دو تا سه تار هم در کنار آنهاست روز و شب میگذرانم و اگر بگذارند سلطان وقت خویشم و میگویم:

بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است     ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

....."

در این سالها محمودی میان ۴۸ تا ۵۲ سال دارد اما از فرط پریشانی و پژمردگی به مردی ۶۰-۷۰ ساله می ماند.به بیماری های مختلفی مبتلاست که اکثرا از نوع امراض روان-تنی هستند.

نویسنده کتاب ادامه میدهد:در یکی از روزهای آخر فروردین ۱۳۶۶ تلفنی به او زدم.بعد از خنده و شوخی و احوالپرسی گفتم<خیلی دلم برای شما تنگ شده است .مدت هاست که می خواهم تلفن بزنم  اما می ترسم که باعث مزاحمت شما بشوم.برای همین با وجود اشتیاق زیاد و دلتنگی تماس نمیگرفتم.گفت:"عزیز جان شرمنده میفرمائید.هر موقع تشریف بیاورید مرا خوشحال شاخته اید این کلبه محقر متعلق به خودتان است"بهرحال قرار گذاشتیم که چند روز بعد یعنی چهارشنبه دوم اردیبهشت تلفنی به او بزنم و چنانچه گرفتاری خاصی نداشت به دیدنش بروم.روز موعود فرا رسید.حدود شهر تلفنی به او زدم مادرش گفت هنوز بیدار نشده است.ساعتی بعد دوباره تلفن زدم و جواب همان بود.برای انجام کاری به بیرون از منزل رفتم و حدود ساعت ۶ بعدازظهر برگشتم.گام میکردم حتما تا آن ساعت از خواب بیداره شده است و اگر تلفنی به او بزنم احتمالا میتوانم به دیدار او بروم.از اتومبیل پیاده شدم و به طرف در خانه رفتم.یکی از همسایگان که در کوچه ایستاده بود با عجله به طرف من آمد و بدون مقدمه گفت کسی خانه نیست .با تعجب پرسیدم شما از کجا میدانید.مگر چه شده؟گفت حدود یک ساعت پیش همگی رفتند به منزل آقای محمودی.ناگهان دلم فرو ریخت.گفتم چرا.آیا اتفاقی افتاده ؟ گفت درست نمیدانم.گویا حال ایشان خوب نیست.به من سپرده بودند که اگر شما آمدید این پیغام را به شما بدهم.

با عجله به اتومبیل برگشتم و در حالی که حرکت میکردم مشندیم که همسایه میگفت،آرام باشید و براعصابتان مسلط باشید.

با آنکه از خانه ما تا منزل محمودی راه چندان طلانی نبود،اما در مسیری شلوغ این فاصله به نظرم طولانی آمد.در آن دقایق پریشانی و اضطراب دفتر خاطرات ۲۰ سال اشنایی و دوستی با او را در ذهنم ورق میزدم.

آن شب که برای اولین باز آوازی شنیدم با زنگ صدائی گرم و گیرا در خدمت بیان این شعر زیبای سعدی:

                  بخت آئینه ندارم که در او می نگری    خاک بازار نیرزم که بر او می گذری

پس از اتمام برنامه برای نخستین بار نام محمودی خوانساری را از گوینده رادیو شندیم.از آن پس تحت هر شرایطی که بود سعی میکردم پای رادیو باشم.هر چه جستجو کردم نتوانستم خبری و نشانه ای از او بیابم غافل از اینکه قضای الهی بر آن قرار گرفته بود که با تنظیم ماجرایی ظرف مدت کوتاهی پس از آن شب زمینه آشنایی و بعد هم دوستی ارادتمندانه مرا با او ترتیب دهد.

برای خواهرم خواستگار آمده بود،من هنگامی که از بزرگترها شنیدم ممکن است او با برادر یکی ار خوانندگان رادیو به نام محمودی ازدواج کند از تعجب مات و از خوشحال حیران شدم.در سال ۱۳۴۷ آن پیوند عقد و ازدواج بسته شد .برای اولین بار در جشن عروسی خواهرم او را دیدم .بلند قات و برومند،با ظاهری آراسته و بسیار موقر با یک سبد پر از گل های رنگارنگ به میهمانی آمد.چنان محجوب و سر به زیر به گوشه ای نشست که انگار مهمانی غریبه بود.با ادب و احترام به نزد او رفتم و خودم را معرفی کردم و به او خوش امد گفتم.

آن شب گذشت.بعد از آن هم بجز چند ولاقات کوتاه در منزل ایشان و یکی دو بار هم در مهمانی های فامیل دیگر توفیق دیداری دست نداد.تا اینکه من ۶-۷ سال بدلیل سربازی و ادامه تحصیل از تهران دور بودم.

تا اولین ملاقا طولانی خا الخاص من با او روز ۱۱/۷/۵۴ اتفاق افتاد.که در آن روز ۱۰ صبح تا ۵ بعدازظهر در خدمتش بودم و فرصتی شد تا کمی به حریم زندگی خصوصی او نزدیک شوم.به هر تقدیر از اینگونه دیدارهای خاص الخاص به دفعات پیش آمد و طی هر یک از این مراتب آشنایی من با دنیای معنوی و پرفضیلتش بیشتر شد.

از جمله آن سئوالاتی که در آن ایام صفا و صمیمیت ابتدا او از من پرسید و من به خودش بازگرداندم این بود که چرا تاکنون ازدواج نکرده ای؟پاسخ داد:"آنچه من میتوانم به طور کلی بگویم این است که به هیچ وجه از مخالفین ازدواج نبوده و نیستم.از همان روزگار نوجوانی هم میدانستم که تجرد را تا یک جائی میتوان تحمل کرد.از آن به بعد دیگر زندگی در تنهایی بسیار سرد ،یکنواخت و کسالت بار می شود.البته من در عنفوان جوانی در یک عشق پر شور ناکام ماندم و آن مسئله تا مدت ها در رویگردانی از ازدواج موثر بود.ولی در سن و سال فعلی در حدود ۴۸ سالگی بیشتر به ازدواج به عنوان یک ضرورت اجتماعی فکر میکنم تا نیاز عاطفی و ناشی از دلباختگی.در حقیقت هم مهمترین دلیلی که تاکنون مرا از این امر بازداشته مربوط به مشکلات اقتصادی و اجتماعی بوده است.یعنی با این روحیاتی که در خودم سراغ ددارم از اینکه میدیدم نمی توانم به هر شکل و قیمت معاش و رفاه زنی و فرزندانی را تامین کنم لذا از آن منصرف میشدم"

باری تمام این خاطرات با جزئیاتشان چون فیلمی از نظرم گذشتند و همچنان با پریشانی و اضطراب در مسیر شلوغ خیابانها پیش میراندم تا آنکه به خانه اش رسیدم.دیدم درب آهنی حیاط باز است و چند تن از آقایان فامیل در محوطه ایستاده اند.به عجله خودم را داخل ساختمان رساندم و یک وقت بخودم آمدم که داخل راهروی باریک خانه سر به شانه خواهرم گذاشته بودم و با صدای بلند می گریستم.سراغ او را از خواهرم گرفتم .گفت بالا در اطاقش خوابیده.شتابان به اطاق او رفتم .دیدم همان جا  که به دفعات و ساعت ها با او به گفتگو نشسته بودم رو به قبله خوابیده.شمد نازکی که رویش انداخته بودند را پس زدم تا آن صورت شکسته و پر حجب و حیا را ببینم.چشمانش بسته بود.روی شقیق سمت راست آن یک لکه کبودی به اندازه یک سکه بزرگ با خراشیدگی خون آلودگی دیده میشد.چهر اش درهم رفته و حاکی از احساس درد بود.از قراین بر می آمد که می خواسته به جائی برود یک مرتبه احساس(آیا سرگیجه،آیا درد قلب)که دیگر مرگ امانش نداده بود،تعادلش را گرفته و سرش به جائی اصابت کرده بود و دیگر چنان که معلوم بود حتی مجالی نیافته بود تا خود را به بیرون از اطاق برساند و مثلا مادر را صدا بزند.به هر حال از آن لحظه که افتاده بود تا بعداز ظهر حدود ساعت ۳و۴ کسی از مرگ او اطلاع نیافته بود.

من بالای سر او ایستاده بودم  و فکر و خیال به مغزم هجوم آورده بودند.اگر تنها نبود ،اگر همدم و همسری داشت.ای کاش لحظه ای زودتر خود را به پائین میرساند.افسوس که مادرش صدایش را نشنیده بود.اما دریغ کع اگر و شاید و افسوس ها پوچ بود و آنچه تنها واقعیت داشت مرگ او بود و بس.

سنت ما ایرانیان چنین است که پس از درگذشت عزیزانمان هر مقدار میسر باشد صبر میکنیم تا همه دوستان و آشنایان را برای مراسم تشییع و تدفین خبر کنیم و سپس با تشریفات معمول را را به خاک بسپاریم.از آنجا که جنازه محمودی از شب قبل بیش از ۱۵ ساعت در هوای گرم بر زمین مانده بود و دیگر امکان نگهداری آن در سردخانه بیمارستان تقریبا ناممکن بود ، لذا پیکر این هنرمند بزرگ شبانه،بدون هیچ بدرقه کننده ای ،چنان بی سر و صدا به آمبولانس متوفیات و از آنجا به گورستان بهشت زهرا حمل شد که حتی همسایگان دیوار به دیوارش از آن مراسم تشییع جنازه خبردار نشدند.

ظرف مدتی کوتاه خبر درگذشت محمودی خوانساری به اکثر ممالک جهان مخابره شد و طی یک دو هفته اول صدای جمهوری اسلامی ایرانو بسیاری از رادیو های خارجی در برنامه های خود با تجلیل از او یادش را گرامی داشتند!

و اینک دوستداران محمودی خوانساری از او بشنوید که:

آواز من حکایت شیدایی من است

خواهی اگر بیابی ام،آنجا بجو مرا

 

 

 

مرغ شباهنگ-تجریشی-منبع

زندگی نامه آثار| موسیقی  |  تصاویر ||کیلپ |  ارتباط با ما

Copyright ©2007 Milad Esfandiari